پارت هفده :
خدیجه که ریزش اشکهایش هیچ رقمه بند نمیآمد، در جای خود دو زانو نشست و به کف دستهای پینه کردهاش نگریست. میلرزند، زخم شدهاند و تاول برداشتهاند اما... زنده بود! هنوز سالم است و میتواند کار ها را خودش انجام بدهد!
او در این خانه انواع روش شکنجهها را دیده بود. قربانی های زیادی را پانسمان و تیمار کرده بود. میدانست اگر خانم بخواهد با کسی بازی کند بدجور قوانین بازی را میداند! پس
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😍♥️
۲ هفته پیش1نیایش
0به به . بالاخره داستانی که منتظرش بودم.
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😍
۷ ماه پیششبزده
0از طلوع خوشم میاد از سجاد نه. خیلی پاستوریزه ای داداش یکم شل کن.
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
👩🦯 یه پسر خوب و درستم که پیدا شده، شماها بهش بگید پاستوریزه
۷ ماه پیششبزده
0نه بابا کافیه اون خوی وحشیشون بیاد...😂😂
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
این یکی با اونا فرق داره🥰
۷ ماه پیشبرکه
0تلوخودا پارت بزار من دلم برای سجاد تنگ میشه🎀🥺
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فردا میذارم 🌱
۸ ماه پیشبرکه
0دختره روانپریش سایکو
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۸ ماه پیشسارا
0دختره روانی 🫤🫥
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤦🏻♀️👩🦯
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Lyanna kane
0خیلی عالی بود